رضا قليخان هدايت

1747

مجمع الفصحاء ( فارسي )

در جواب ركن الدّين دعوىدار قمى گويد خير مقدم ز كجا پرسمت اى باد شمال * كش خراميدى چونى و چه دارى احوال ناتوان شكل همىبينم و گردآلودت * دم برافتاده و سست از اثر استعجال شعر ركن الدّين بارى چو ترا همره بود * منزلت بود همه ره به سر آب زلال جلوه دادند مرا از تتق مشك سياه * دخترانى به صفت غيرت ربات حجال خواهرانى همه بر يك‌قد و يك اندازه * كه سعادت همه از ديدنشان گيرد فال نوعروسانى دوشيزه و پاكيزه كه بود * زهره‌شان گوى گريبان و مه نو خلخال دست ادراك چو يازيد بديشان فكرت * خود چه گويم كه چه‌ها كردند از غنج و دلال جامه‌شان تر شد ازبس‌كه نهادم در چشم * خود بود آفت خوبان همه از عين كمال شاد باش اى به سخن قدوهء ارباب هنر * كه حرام است بجز بر قلمت سحر حلال مردم چشم منى زان كه ترا ناديده * همه عالم به تو مىبينم اى خوب‌خصال گر كسى شعر تو بر صورت بىجان خواند * جانور گردد از خاصيت او تمثال قلمت مىكند احياى شب قدر از آن * همه كاميش بدادست خداى متعال گاه بر يك‌قدم استاده بود چون اوتاد * گاه در سجده همىگريد همچون ابدال لاجرم گشت روان آب ينابيع حكم * از زبان گهرافشان تو و كام مقال مدح اگر درخور معنى تو مىبايد گفت * پس روا دار كه از عجز شود ناطقه لال شعر من گر به‌سوى حضرت تو دير رسيد * اندرين عذر مرا نيك فراخست مجال كز بلندى مقام تو چو پرواز گرفت * در هوا سوخته شد مرغ سخن را پروبال آمدم با سخنى چند كزان پر شده‌ام * تا كنم سينه تهى با تو ازين حسب الحال مىدهد دست فلك نعمت اصحاب يمين * به گروهى كه ندانند يمين را ز شمال به كه نالم ز كسانى كه ز افراط طمع * به گدايان نگذارند گدايى و سؤال نان خود مىخورم و مدحتشان مىگويم * وانگه ايشان را از من طمع افتد به منال با چنين رونق بازار سخن واى بر آنك * بر سر بيتى يك روز نوشته است كه قال اى برادر چه فتاديم به روزى كه در آن * نيست ممدوحى كز ما بخرد مدح به مال خود بيا تا پس ازين مدحت خود مىگوييم * چون ز ممدوح توقع نبود جود و نوال